آنچه ما می بینیم او می داند
اباذر راستگو

خان داداش

ساخت و ساز دنیا

سپیده دم

سفرش به خیر اما ....

معنایی برای ماندن
مولانا
می خواهد چکاد باشد
یادداشتهای مارسالاد
آرشیو
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آبان ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
-
آرشیو
ایمیل
خروس بی محل
یه مرغ و خروس توی حیاط خونه ی پدری داریم . خروسه حکم دزدگیر زنده رو داره . کافیه یه نفر از حیاط رد بشه . بی برو برگرد شروع می کنه به قوقولی قوقو
یه میوه سبزی فروشی کوچولو سر کوچه مون داریم . گاهی ازش خرید می کنم . گاهی برای فروشنده ی خیلی جوونش غذا هم می بریم .
داداش وسطی وقتی صبح زود ساعت چهار و نیم از خونه میزنه بیرون که بره پادگان ، خروس رو از خواب بیدار می کنه .
به مامان گفتم صدای این خروس همسایه ها رو اذیت نمی کنه ؟ گفت نه ، یه روز که برای میوه فروش غذا می بردم ، اینطور شنیدم که : صبحها با صدای خروس شما از خواب بیدار می شم و میرم میدون تره بار که برای مغازه ام خرید کنم .
تازه فهمیدیم که شبها ته همون مغازه دوازده متری می خوابه .
داداش کوچولو که بعضی از دوستاش رو میبینه که با پرشیا و غیره این ور اون ور می رن و باباهاشون براشون فلان زندگی رو آماده کرده ، بد نیست یه نگاهی هم به همین میوه فروش سر کوچه بندازه . اونوقت شاید متوجه بشه که داره مثل یه شاهزاده زندگی می کنه و بی خبره هنوز ....
هـمـسـفـران :
انــتــظــار
گاهی وقتا یه دفه به سرم میزنه یه چیزی با چوب درست کنم .
پاری اوقات یه شعری می بینم و خوشم میاد ازش .
یه وقتایی میریم باغ رفیقم یه کُنده ی درخت بی استفاده یه گوشه می بینم .
بعضی موقع ها و بلکه شاید همه ی اوقات آدم مـــــــنـــــــتـــــــظـــــــر یه کسی هست.

نتیجه این بعضی و برخی و همه ها ، میشه همین چیزی که این بالاست که یه بیت از یه شعر زیبای نظامیه.
هـمـسـفـران :
یک دو سه .... پنج
تصور کنین یه بچه هفت ساله تخس که می خواد کلاس سه رو جهش کنه . تابستون رو میخونه ولی نمره ریاضی نمیاره و میره همون کلاس سه که قرار بود بره .
مادرزادی که شر بود ، حالا توی کلاس سه ، شر تر هم شد . همه درسها رو تابستون خونده بود . وسط سال فرستادنش کلاس چهار به این امید که آروم بشه . ولی دیدن اونجا رو هم داره به هم میریزه . گفتن همون جای اولش بهتره .
تابستون سال بعد درسای سال چهار رو خوند و چهار رو ندیده رفت پنج . حالا تازه داستان شروع شده بود . پنجیها اونو بین خودشون قبول نمی کردن چون فکر می کردن سه ایه . سه ایها هم اونو بازی نمی دادن چون می دیدن پنجیه . خلاصه که روزگاری گذشت بر اون پسر توی چند ماه اول سال پنج ....

داشتیم میرفتیم خواستگاری . می دونستم که تلفن منزل عیال آینده با چهل و چهار شروع می شه . سر کوچه که رسیدیم دیدم زده کوچه چهل و چهار . اومدیم زنگ در رو بزنیم دیدم پلاک رو نوشته چهار . پیش خودم گفتم نه اینا تصادفیه همش . رفتیم و مراسم خواستگاری و میوه و شیرینی و شام . پدر عیال آینده چهار تا فرزند داشت . موقع برگشتن دیدم دارم توی جاده ی چهل و چهار شرقی رانندگی می کنم . بعدا هم کاشف به عمل اومد که تلفن دوم منزل عیال آینده ، با چهار صد و چهل و چهار شروع میشه !
بعضی وقتا به خودم میگم آهای پسر تخس ! اون چهاری که توی بچگیت گم کرده بودی ، الان داره باهات زندگی می کنه . قدرش رو بدن .
هـمـسـفـران :
نوبت ما

چند وقت پیش مامان هر دو تا مچ دستاشو عمل کرد. اونا هنوز کامل خوب نشده بودن که یه وانت زد بهش و یه دو ، سه روزی توی بیمارستان بستری بود . یه روز رفتیم خونشون یه سری کار براش انجام بدیم . آخر سر موقع خداحافظی گفت ایشالا رو به راه بشم جبران کنم . گفتم مامان یه عمری تو واسه ما کار کردی . از الان به بعد نوبت جبران کردن ماست
هـمـسـفـران :
شعبون عزیز
یه رفیقی داریم از سال ۶۵ . اون دوره به خاطر تشابه اسمی بهش می گفتیم شعبون بی مخ . دوره ی جاهلیمون بود دیگه . کاریشم نمی شد کرد . خوش بودیم با هم . هر کدوم یه اسم مستعار داشتیم . کلاس اول ابتدایی

گذشت تا رسید به مرداد ٨۵ . با این رفیق قدیمی توی ماشین بودیم . بهش گفتم حاجی کمربندتو ببند . گفت بذار این سیب رو بخوریم بعد . گفتم پس نصفش کن . طبعا توی ماشین تیزی هم نداشتیم . به زور و زحمت سیب رو نصف کرد و سهم منو داد بهم . مشغول خوردن بودیم که یه دفه بومممممم . پنج تا ماشین قطاری زدیم به هم . ما واگن آخری بودیم البته ! این شعبون ما سرش رفت توی شیشه وقتی اومد بیرون دیدم تمام سر و صورتش قرمزه . توی ٢ ثانیه تمام ٢٠ سال دوستیمون از جلوی چشمم گذشت .
شعبون زنده موند . هنوز یه تیکه از شیشه ماشینم زیر پوست پیشونیشه . بهش می گم هرچی نماز می خونی باطله چون یه مقداری از اموالم بدون رضایت من همراهته ! گاهی هم که یاد قدیما می کنه و تخس بازی در میاره بهش می گم همون یه ذره مخی هم که داشتی توی تصادف به فنا رفت . حالا کاملاً شده ای شعبون بی مخ !
چند روز بعد از تصادف ما ، شعبان جعفری اورجینال ، دقیقاً توی سالروز همون کودتایی که خودش هم توش شرکت کرده بود ، مُرد .
هـمـسـفـران :
تبر به دست
ابراهیم تبرش رو برداشت . کسی توی شهر نبود . رفت سراغ بتها و همه رو به جز بت بزرگ شکست . شاید منظورش این بود که از بین بردن بت بزرگ کار چندان آسونی هم نیست .
ابراهیم تبرش رو برداشت . با خونوادش خدافظی کرد و به جنگ کسایی رفت که به کشورش حمله کرده بودن . سالها گذشت تا چند تا استخون از اون پیدا شد ولی مادرش هنوز که هنوزه معتقده پسرش زنده ست .
ابراهیم تبرش رو برداشت . پس از سالها انتظار بالاخره این رفیق قدیمی توی تابستون هشتاد و هشت داشت دوماد می شد . شب عروسی تبر رو چرخوند و چرخوند و عدل زد وسط قلب مامانش که بعد از شهید شدن دو تا پسرش چشم امیدش به اون بود . اون شب ابراهیم بیخیال محرم و نامحرم شد و با همه خانومای محترمه خوش و بش کرد و دست داد و رقصید . آخر شب موقع خدافظی از مامانش غم بزرگی رو توی چشماش دیدم . توی غربت اون شب بی انتها ، اون درخت تن سیاه سر بلند سبز ، به زحمت خودش رو سرپا نگه می داشت . ضربه تبر کار خودش رو کرده بود .

عجب داستانایی داره ابراهیم با تبرش !
هـمـسـفـران :
ما ز بالاییم !
این خان داداش ما علاقه وافری به کادیلاک داره . در واقع این علاقه بخصوص به کادیلاک و علاقه عام به ماشین امریکایی توی خونواده ما ارثیه .
دوست داشتم وقتی دانشگاه قبول شد یکی براش بخرم ولی نشد . سعی می کنم وقتی ارشد قبول بشه این آرزوی کوچیکش رو برآورده کنم . بلکه انگیزه ای بشه براش برای بهتر درس خوندن .
چند روز پیش عکس این کادیلاک اسکالید به پستم خورد :

برام جالب بود . مدل 2009 توی خیابونای تهران .
اسکالید یعنی صعود ، بالا رفتن . از توی عکس معلومه که چه چیزی و چه کسی بالا رفته . ما یا اونا . ما چیزی به اونا صادر کردیم یا اونا با ماشینشون اومدن تو خیابونای ما
خلاصه که خان داداش ! تو ارشد قبول شو ، اسکالید که نه ، ولی ماه به آخر نرسیده سوییچ سویل رو تحویل بگیر
هـمـسـفـران :