خروس بی محل

یه مرغ و خروس توی حیاط خونه ی پدری داریم . خروسه حکم دزدگیر زنده رو داره . کافیه یه نفر از حیاط رد بشه . بی برو برگرد شروع می کنه به قوقولی قوقو

 

یه میوه سبزی فروشی کوچولو سر کوچه مون داریم . گاهی ازش خرید می کنم . گاهی برای فروشنده ی خیلی جوونش غذا هم می بریم .

 

داداش وسطی وقتی صبح زود ساعت چهار و نیم از خونه میزنه بیرون که بره پادگان ، خروس رو از خواب بیدار می کنه .

 

به مامان گفتم صدای این خروس همسایه ها رو اذیت نمی کنه ؟ گفت نه ، یه روز که برای میوه فروش غذا می بردم ، اینطور شنیدم که : صبحها با صدای خروس شما از خواب بیدار می شم و میرم میدون تره بار که برای مغازه ام خرید کنم .

 

تازه فهمیدیم که شبها ته همون مغازه دوازده متری می خوابه .

 

داداش کوچولو که بعضی از دوستاش رو میبینه که با پرشیا و غیره این ور اون ور می رن و باباهاشون براشون فلان زندگی رو آماده کرده ، بد نیست یه نگاهی هم به همین میوه فروش سر کوچه بندازه . اونوقت شاید متوجه بشه که داره مثل یه شاهزاده زندگی می کنه و بی خبره هنوز ....




هـمـسـفـران : نفر        link        یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸



انــتــظــار

گاهی وقتا یه دفه به سرم میزنه یه چیزی با چوب درست کنم .

پاری اوقات یه شعری می بینم و خوشم میاد ازش .

یه وقتایی میریم باغ رفیقم یه کُنده ی درخت بی استفاده یه گوشه می بینم .

بعضی موقع ها و بلکه شاید همه ی اوقات آدم مـــــــنـــــــتـــــــظـــــــر یه کسی هست.


 

 

نتیجه این بعضی و برخی و همه ها ، میشه همین چیزی که این بالاست که یه بیت از یه شعر زیبای نظامیه.




هـمـسـفـران : نفر        link        چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸



یک دو سه .... پنج

تصور کنین یه بچه هفت ساله تخس که می خواد کلاس سه رو جهش کنه . تابستون رو میخونه ولی نمره ریاضی نمیاره و میره همون کلاس سه که قرار بود بره .


مادرزادی که شر بود ، حالا توی کلاس سه ، شر تر هم شد . همه درسها رو تابستون خونده بود . وسط سال فرستادنش کلاس چهار به این امید که آروم بشه . ولی دیدن اونجا رو هم داره به هم میریزه . گفتن همون جای اولش بهتره .


تابستون سال بعد درسای سال چهار رو خوند و چهار رو ندیده رفت پنج . حالا تازه داستان شروع شده بود . پنجیها اونو بین خودشون قبول نمی کردن چون فکر می کردن سه ایه . سه ایها هم اونو بازی نمی دادن چون می دیدن پنجیه . خلاصه که روزگاری گذشت بر اون پسر توی چند ماه اول سال پنج ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

داشتیم میرفتیم خواستگاری . می دونستم که تلفن منزل عیال آینده با چهل و چهار شروع می شه . سر کوچه که رسیدیم دیدم زده کوچه چهل و چهار . اومدیم زنگ در رو بزنیم دیدم پلاک رو نوشته چهار . پیش خودم گفتم نه اینا تصادفیه همش . رفتیم و مراسم خواستگاری و میوه و شیرینی و شام . پدر عیال آینده چهار تا فرزند داشت . موقع برگشتن دیدم دارم توی جاده ی چهل و چهار شرقی رانندگی می کنم . بعدا هم کاشف به عمل اومد که تلفن دوم منزل عیال آینده ، با چهار صد و چهل و چهار شروع میشه !

 

بعضی وقتا به خودم میگم آهای پسر تخس ! اون چهاری که توی بچگیت گم کرده بودی ، الان داره باهات زندگی می کنه . قدرش رو بدن .




هـمـسـفـران : نفر        link        یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸



نوبت ما

چند وقت پیش مامان هر دو تا مچ دستاشو عمل کرد. اونا هنوز کامل خوب نشده بودن که یه وانت زد بهش و یه دو ، سه روزی توی بیمارستان بستری بود . یه روز رفتیم خونشون یه سری کار براش انجام بدیم . آخر سر موقع خداحافظی گفت ایشالا رو به راه بشم جبران کنم . گفتم مامان یه عمری تو واسه ما کار کردی . از الان به بعد نوبت جبران کردن ماست




هـمـسـفـران : نفر        link        شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸



شعبون عزیز

یه رفیقی داریم از سال ۶۵ . اون دوره به خاطر تشابه اسمی بهش می گفتیم شعبون بی مخ . دوره ی جاهلیمون بود دیگه . کاریشم نمی شد کرد . خوش بودیم با هم . هر کدوم یه اسم مستعار داشتیم . کلاس اول ابتدایی

 


 

گذشت تا رسید به مرداد ٨۵ . با این رفیق قدیمی توی ماشین بودیم . بهش گفتم حاجی کمربندتو ببند . گفت بذار این سیب رو بخوریم بعد . گفتم پس نصفش کن . طبعا توی ماشین تیزی هم نداشتیم . به زور و زحمت سیب رو نصف کرد و سهم منو داد بهم . مشغول خوردن بودیم که یه دفه بومممممم . پنج تا ماشین قطاری زدیم به هم . ما واگن آخری بودیم البته ! این شعبون ما سرش رفت توی شیشه وقتی اومد بیرون دیدم تمام سر و صورتش قرمزه . توی ٢ ثانیه تمام ٢٠ سال دوستیمون از جلوی چشمم گذشت .

 

شعبون زنده موند . هنوز یه تیکه از شیشه ماشینم زیر پوست پیشونیشه . بهش می گم هرچی نماز می خونی باطله چون یه مقداری از اموالم بدون رضایت من همراهته !‌ گاهی هم که یاد قدیما می کنه و تخس بازی در میاره بهش می گم همون یه ذره مخی هم که داشتی توی تصادف به فنا رفت . حالا کاملاً شده ای شعبون بی مخ !

 

چند روز بعد از تصادف ما ، شعبان جعفری اورجینال ، دقیقاً توی سالروز همون کودتایی که خودش هم توش شرکت کرده بود ، مُرد .





هـمـسـفـران : نفر        link        دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸



تبر به دست

ابراهیم تبرش رو برداشت . کسی توی شهر نبود . رفت سراغ بتها و همه رو به جز بت بزرگ شکست . شاید منظورش این بود که از بین بردن بت بزرگ کار چندان آسونی هم نیست .



ابراهیم تبرش رو برداشت . با خونوادش خدافظی کرد و به جنگ کسایی رفت که به کشورش حمله کرده بودن . سالها گذشت تا چند تا استخون از اون پیدا شد ولی مادرش هنوز که هنوزه معتقده پسرش زنده ست .



ابراهیم تبرش رو برداشت . پس از سالها انتظار بالاخره این رفیق قدیمی توی تابستون هشتاد و هشت داشت دوماد می شد . شب عروسی تبر رو چرخوند و چرخوند و عدل زد وسط قلب مامانش که بعد از شهید شدن دو تا پسرش  چشم امیدش به اون بود . اون شب ابراهیم بیخیال محرم و نامحرم شد و با همه خانومای محترمه خوش و بش کرد و دست داد و رقصید . آخر شب موقع خدافظی از مامانش غم بزرگی رو توی چشماش دیدم . توی غربت اون شب بی انتها ، اون درخت تن سیاه سر بلند سبز ، به زحمت خودش رو سرپا نگه می داشت . ضربه تبر کار خودش رو کرده بود .

 

 

 

 

 

 

 

عجب داستانایی داره ابراهیم با تبرش !




هـمـسـفـران : نفر        link        شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸



ما ز بالاییم !

این خان داداش ما علاقه وافری به کادیلاک داره . در واقع این علاقه بخصوص به کادیلاک و علاقه عام به ماشین امریکایی توی خونواده ما ارثیه .


دوست داشتم وقتی دانشگاه قبول شد یکی براش بخرم ولی نشد . سعی می کنم وقتی ارشد قبول بشه این آرزوی کوچیکش رو برآورده کنم . بلکه انگیزه ای بشه براش برای بهتر درس خوندن .

 

چند روز پیش عکس این کادیلاک اسکالید به پستم خورد :


 


برام جالب بود . مدل 2009 توی خیابونای تهران
.


اسکالید یعنی صعود ، بالا رفتن . از توی عکس معلومه که چه چیزی و چه کسی بالا رفته . ما یا اونا . ما چیزی به اونا صادر کردیم یا اونا با ماشینشون اومدن تو خیابونای ما


خلاصه که خان داداش ! تو ارشد قبول شو ، اسکالید که نه ، ولی ماه به آخر نرسیده سوییچ سویل رو تحویل بگیر




هـمـسـفـران : نفر        link        شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸